24 November 2009

شوفر تراکتورم من

هفته پیش تقدیر بر این بود که اسباب کشی کنیم. از یک خانه نسبتا بزرگ، روانه یک خانه نسبتا کوچک شدیم. به هر حال همیشه که نمیشود در زندگی پیشرفت و ترقی کرد... آنطوری شاید سرت به سقف بخورد. گاهی هم تنزل، نمک زندگی میشود. باعث میشود قدر داشته هایت را بدانی. در هر حال... این اسباب کشی، رسما باعث شد طعم و درد زایمان را درک کنم... یک جورهایی بهشت، غِلِفتی به زیر پایمان رفت...

قبل از اسباب کشی، رگ غیرتم زده بود بیرون که من برای نظارت مستقیم بر جابجایی اموال(!)، خودم یک سر آنها را میگیرم و فقط یک نفر کارگر خبر میکنم که آنطرف آنها را بلند کند... خب مگر اموال، چند سر دارند؟ دو سر...یکی من و یکی هم کارگر (که امروز رسما از این تصمیم نابخردانه خودم، متنبه شده ام)... خلاصه با کلی تحقیق و تفحص، یک کارگر مکزیکی (هوان) را پیدا کردم و قرار شد صبح علی الطلوع، دم در خانه کوبیده باشد. اما کامیون... اینجا که خاور و نیسان و اینها پیدا نمیشود...میدان قزوین هم ندارد که بپری و یک نفر با ماشین را خبر کنی... همین شد که مجبور شدم یک کامیون اجاره کنم... یک کامیون 9 متری... به ولای علی 9 متر خیلی دراز است... حداقل برای من، شما را نمیدانم... راننده هم که نداشت...پس من هم حکم راننده را داشتم و هم حکم حمالِ خانواده...

اول صبح رفتم و ماشین را گرفتم... تا حالا سوار همچین هیولایی نشده بودم... حدودا یک متر صندلی را جلو کشیدم تا پایم به گاز و ترمز برسد... فرمانش هم به بزرگی سینی های هیئتی بود... الحمد اله که دنده اتوماتیک بود وگرنه مجبور بودم هوان را بگذارم بغل دستم تا دنده را عوض کند... خلاصه راننده کامیون بودن صفایی دارد... شنیده بودم که رکاب ماشین، آدم را میگیرد... حالا هم من حسابی جو گیر شده بودم... اینکه از همه ماشین ها بلندتر باشی...یا اینکه یک گاز بلند بدهی و پشم ملت از ترس بریزد... اما لامصب سرِ ماشین که از چراغ قرمز دوم رد میشد، تازه ته ماشین به چراق قرمز اول میرسید (بلف؟)

خلاصه سر صبح، به قول معروف بز حاضر و دزد حاضر... هوا، هوای اسباب کشی بود... آفتابی... آسمان آبی... کامیون...هوان... آقا شروع کردیم به بار زدن... اول کار فهمیدم که هوان یک کلمه انگلیسی بلد نیست... فقط بلد بود بگوید اوکی... در نهایت با اعتماد به نفس کامل او مکزیکی حرف میزد و من هم فارسی... هیچ تلاشی هم برای برقراری ارتباط نمیکردیم... هر جا هم کوتاهی میکرد، با خیال راحت یک دری وری درشت به او می گفتم، بدون اینکه هیچ دلخوری ایجاد شود... خلاصه با هر بدبختی بود کامیون را پر کردیم از تیر و تخته... هر یک قلمی را که بلند میکردیم، دو تا فحش به سازنده اش میدادم... همه چیز سنگین بود... خلاصه در کامیون را بستیم و به سمت خانه جدید راه افتادیم... یک لنگ هم انداختم گردنم... پنجره را هم دادم پائین و یَله دادم به در...حس خوبی بود... ناخودآگاه هم عباس قادری افتاده بود زیر زبانم... یک لحظه احساس کردم حیف از جوانیم که به پای مهندسی فنا شد... کاش راننده کامیون شده بودم... عشق بود..صفا بود.. عرق زیر بغل بود... سربالایی ها را پر گاز میرفتم و یک کوه دود گازوئیل از خودمان جا میگذاشتم برای ماشین های "نیش ناشی" که پشت سرم بودند و ته دلم عنج میرفت... هوان هم بغل دست من، توی فکر بدبختی های خودش بود...

بردن بارها به خانه جدید اصلا لذت بخش نبود... سازنده ناکِس این خانه، از همه چیز زده بود... عرض در ورودی، درست اندازه درهای مستراح عمومی بود... هیچ چیزی مثل آدم از آن رد نمیشد. برای هر قلم، باید یک ربع قمیش میخوردیم و چپ و راستش میکردیم تا از در رد شود...نوبت به کاناپه که رسید، داستان ما هم شروع شد... اندازه کاناپه توی خانه قبلی به چشم نمی آمد...حالا که آمده بود اینجا، احساس میکردم دارم تایتانیک را میبرم توی خانه... نهایتا هم کاناپه سرپا توی درگاه خانه گیر کرد و جم هم نمیخورد... هوان توی خانه حبس شد و من هم بیرون خانه... دورخیز میکردم و جفت پا میکوبیدم که از در، رد شود...اما انگار نه انگار...حس غریبی میگفت که همانجا روی پله بنشینم و گریه کنم... یا متوسل به ضامن آهو و ائمه اطهار که این لکنته از در رد شود... نهایتا بعد از یک ساعت نذر و نیاز و زور و هل، موفق شدیم... اگر کمی بیشتر طول میکشید، با اره برقی نصفش میکردم تا به جای کاناپه، دوتا مبل تک نفره ازش میساختم.

سرتان را درد نیاورم...چهارده ساعت حمالی و شاگرد شوفری کردم... احساس میکردم چند نفری با چوب کتکم زده اند... هر مفصلی را که تکان میدادم، صدا قیژ درِ روغن نخورده را میداد... هوان بدبخت هم همین اوضاع را داشت... نصف شب راهی اش کردم برود خانه شان...کامیون را پس دادم... وقتی سوار ماشین خودم شدم، احساس حقارت میکردم... احساس میکردم دنده و فرمان توی دهانم هستند...

الان هم خانه، وضعیت بازار عبدالحمید را دارد... سه روز است که دنبال جوراب میگردم و پیدا نمیکنم و تقریبا هر روز پابرهنه، سر کار میروم... دو سه باری هم پسرک لای اسبابها گم شد... شبها هم همخوابه ام شده است لوله جارو برقی و قابلمه و اینها... خداوندا آرامش را به ما بازگردان...

16 November 2009

مایکل شوماخر

پدر من اصولا مرد انعطاف پذیر، آسانگیر و مهربانیست. البته این خصوصیاتش در همه امور خانوادگی صدق میکند، الا در مسائل مربوط به رانندگی... حین رانندگی، اگر راننده، کسی غیر از خودش باشد، محیط ماشین، چیزی شبیه پادگان "عجب شیر" میشود که میگویند خروسها هم در آن تخم میگذارند... ایشان در رانندگی بسیار مقرراتی هستند و اصولا معتقدند که هیچ گناه صغیره ای در رانندگی وجود ندارد و همه انحرافات، گناه کبیره به حساب می آیند و مستوجب عِقاب...پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران بعد از پنجاه سال فهمید که ماشینها باید بین خطوط رانندگی کنند، نه روی خطوط.... یا اینکه فهمیدند که کمربند ایمنی چیزی سوای از کمربند شلوار است و بستن آن هم خالی از مزایا نیست...با این حال پدر من از چهل سال پیش، این کارها را میدانست و مهمتر اینکه اجرا میکرد... در جمع اگر شما پشت فرمان بنشینید و پدر من هم بغل دستتان، باید شش دانگ حواستان را جمع کنید که خطایی نکنید... بدون زدن راهنما نپیچید...زور زیاد به موتور ماشین وارد نیاورید.... دور موتور از 3500 دور در دقیقه بیشتر نشود....پشت تابلوی ایست حتما یک توقف دو ثانیه ای بکنید ( یکی دیگراز مواردی که پلیس ایران هنوز به درکش نرسیده)... وگرنه ارتکاب هر یک از جرمهای بالا، عواقب سنگینی به همراه دارد.... محرومیت از رانندگی، توبیخ و هزار چیز دیگر... حالا اگر با سرعت غیر مجاز برانید، لایی بکشید یا تیک آف کنید که عاقبتتان با کرام الکاتبین است...

اینها را نوشتم که بگویم با همه این احوال، پدر من از رانندگی پسرانش، هیچ شانسی نیاورده است...علی الخصوص من که ابدا شانس نیاورده است... سابقه خیلی بدی در رانندگی پیش ایشان دارم و سیاهی پرونده ام با هیچ چیزی برطرف نمیشود. همین بوده که الان هم اگر کنار دستم بنشیند، بلاشک چشمهایش را میبندد و خودش را به خواب میزند تا از حوادث اطراف بی خبر بماند...

یادم می آید دوازده ساله بودم... یک مزدای 929آبی داشتیم...ماشین خوبی بود... عضو خانواده بود... قرب داشت... حالا فکرش را بکن که روز اول عید، بعد از تحویلِ سال، قصد کردم پدرم را سورپرایز کنم... کادوی عید که برایش نخریده بودم...گفتم اینطوری از خجالتش در بیایم... سوار ماشین شدم و روشنش کردم و توی همان حیاط شروع به عقب و جلو کردن ماشین کردم... نفهمیدم چه شد...احتمالا یک لحظه جای گاز و ترمز قاتی شد و با سرعتی حدود 40 کیلومتر کوبیدم به دیوار خانه... تا نزدیکی های آشپزخانه، ماشین پیشروی کرد... طول ماشین بدجوری کوتاه شده بود... کمی در هایش هم باز نمیشد...اتفاق بود دیگر...

سال بعد ش هم یک بار سر ظهر آمدم ماشین را ببرم توی کوچه و جلوی بیتا و لیدا و آلاله یک پزی بدهم و دو تا تیک آف و دستی بکشم ... اما فقط توانستم صندوق عقب ماشین را بیرون ببرم...باقی ماشین با دیوار بغل یکی شد...اینبار عرض ماشین کم شد... آنقدر محکم و صدا دار به در کوبیدم که پدر فکر کرده بود دوباره جنگ شروع شده و صدام پشت در خانه است...

خلاصه همین کارها را کرده بودم که رانندگی من برای پدرم یک فوبیا شده بود.. یا مثلا همین برادرم... سر ظهر ماشین را برده بود تا شیر بخرد...وسط راه تا کمر رفته بود توی داشبورد تا نوار ساندرا پیدا کند... بعد هم از جاده منحرف شده بود و کوبیده بود به دو تا ماشین و هر سه تا ماشین را با خاک یکسان کرده بود... بعدا فهمیدیم راننده های آن ماشین ها، دو تا از دبیرهای دبیرستانش بوده اند.... فکر کنم همان دو درس را برادرم تجدید شده بود... نمیدانم چرا؟

البته من راننده بدی نیستم... فقط تجارب خطرناکم را کمی زود شروع کرده ام.. یک بار هم ماشین را توی سرازیری پارک کردم...فقط یادم رفت ترمز دستی را بکشم... پیاده که شدم، ماشین رفت... پدرسگ خیلی تند هم میرفت... از وقتهایی که گاز میدادم، هم تندتر میرفت... کوبید به جدول و ایستاد...کل شاسی مثل پرانتز شده بود... از جلو که به ماشین نگاه میکردی، ماشین رویش آنطرف بود و یک جای دیگر را نگاه میکرد (فهمیدید چطور یعنی؟)...

در هر حال خیلی اشکالی ندارد... انسان جایز الخطاست... اشتباه میکند... تصادف میکند... خود شما هم همینطورید... راننده که به دنیا نیامده اید.... اینقدر کوبیده اید این و آن ور تا راننده شدید (البته اگر شدید).

13 November 2009

کجاست؟

این روزها چقدر جای یک نفر که نگرانم باشد، خالیست. یک نفری که نگرانِ نگران شدنش نباشم... اصلا دوست داشته باشی که نگرانت باشد... از همین آدمهایی که وسط روزهای شلوغ و خاکستری، بی هوا به تو زنگ بزند که فقط خودت را به یاد خودت بیاندازد... که فقط از آن طرف خط بگوید چطوری؟

از همین آدمهایی که وقتی شب ها خسته روی کاناپه به خواب میروی، با تُک پا بیاید بالای سرت و پالتویش را بیاندازت رویت که نکند سردت شود... بعد دو دقیقه ای بماند بالای سرت و خوب تماشایت کند... تو هم بدانی که آنجاست و صدای نفسش را حس کنی، اما خودت را به خواب بزنی... قند در دلت آب شود که تا صبح قرار است با بوی پالتوی او بخوابی...

از همین آدمهایی که روزهای سیاه را به امید شبهای سفیدش، سپری کنی... این روزها، جای این آدم خالیست...

12 November 2009

بر باد رفت

از دکتر ها خوشم نمی آید. محیط بیمارستان و مطب، کاملا من را یه قعر یاس فلسفی پرتاب میکند و اساسا فلسفه وجودی حیات خودم را زیر سوال میبرد. حالا اگر دردی، مرضی چیزی داشته باشی باز منطقی به نظر می آید که خودت را در دام دکتر بیاندازی... اما این "چک آپ" سالانه دیگر چه صیغه نامیمونی است؟ ماجرا از اینجا شروع شد که من امروز نوبت چک آپ سالانه داشتم... از شب قبلش با اینکه میدانستم قرار نیست هیچ حادثه خاص و غیر خاصی بیافتد، اما یک جورهایی "غم باد" گرفته بودم...مهربان شده بودم...یاد گناهان کرده و نکرده خودم افتادم... زردی برگهای پائیز را حس میکردم وخلاصه شاعر شده بودم... سر صبح هم پاشدم و با شکم گرسنه رفتم کلینیک... حالم از این پرستارهای بیخیال به هم میخورد... طرف داشت آنطرف جان میداد، آنوقت پرستار بالای سرش خیلی ریلکس مثلا دارد با دوستش از ماجرا دیشب حرف میزند...

در هر حال رفتم و خودم را معرفی کردم و دو کرور فرم پر کردم و هزار تعهد دادم که هر بلایی سرم بیاید، حقم است و دندم نرم، میخواستم نیایم دکتر و اینها... یک پرستار ترکه ای سیاه، مدارکم را گرفت و کمی زیر و رویشان کرد و آخر سر هم من را به اتاق آزمایش برد و گفت همین جا باش تا دکتر بیاید...

یک اتاق چهار در پنج با در بسته... همه جای دیوارهایش هم پوستر زده بودند و انواع واقسام بیماری های لاعلاج و با علاج را روی آنها توضیح داده بودند... از زکام خودمان بگیر برو تا جذام... ته هر پوستر هم یک جمله اخلاقی نوشته بود با این مفهوم کلی که " ببین چک آپ سالانه خوبه؟ اگر مبتلا باشی و خودت ندانی، ما به تو میگوییم"... خلاصه داشتم خودم رابا در و دیوار سر گرم میکردم تا وقت بگذرد و من زودتر خلاص شوم... دو دقیقه بعد دکتر آمد... در را بست...دکتر درشتی بود... یک نیم نگاهی به من می انداخت و یک نیم نگاهی به پرونده ام...انگار دزد گرفته بود... بعد شروع کرد به سوال کردن... از حالت خوب است شروع کرد و رسید به رژیم غذایی و گلاب به روتون چند بار میروم مستراح و پدر و مادرم چند سالشان است و اینها... همه جزئیات زندگیم را پرسید...فکر کردم دختری چیزی دارد و میخواهد بیاندازدش به من... که البته کور خوانده و من عمرا دختری که پدرش دکتر است را نمیگیرم...همه زندگی میشود استرس..لابد هر از چندگاهی که میخواهد زهر چشمی از داماد بگیرد، یک آمپولی چیزی حواله آنجایمان میکند...

مخلص...طرف کلی سوال جواب کرد... بعد هم سینه اش صاف کرد و با وقاحت تمام گفت من میروم بیرون و دو دقیقه دیگر می آیم... تو هم لباسهایت را کلهم دربباور و بزن به چوب لباسی.... چشمهایم را تنگ کردم و گفتم جان؟ امیدوار بودم که زبانش را نفهمیده ام و منظورش چیز دیگری بوده...مثلا شاید گفته این چوب لباسی را ببر خانه برای خودت و لباسهایت را به آن آویزان کن.... اما نه..خیلی جدی دوباره همان حرف اول را تکرار کرد... آخر مگر من با دکتر شوخی دارم؟ مگر قبلا همدیگر را دیده ام؟ ما توی زندگی همین یک کار را نکرده ایم...اصلا تنها نقطه قوت ما همین بوده...توی همین هاگیر و واگیر دکتر از اتاق بیرون رفت... چاره ای نبود... یکی یکی درشان آوردیم.... شدیم درست مثل همان روز اولی که پایمان را به این کره خاکی گذاشتیم... البته قبل از اینکه زائو لای ملحفه بپیچاندمان... اصلا احساس خوبی نبود... میدانید اصلا آدم بدون لباس احساس امنیت نمیکند... چه خوش گفته آن شاعر که حجاب مصونیت است... من الان میفهمم... هر نسیم خنکی که از تهویه اتاق به تنت میخورد، احساس غریبی به آدم میدهد...

یکهو دکتر آمد... معاینه اش را از چشمها شروع کرد... نور انداخت و اینها...رسید به گوش و دماغ و دهن و گلو و سینه ... این گوشی و دم دستگاهش را همه جا میکرد... دکتر گفت بخواب روی تخت... ناخود آگاه گفتم are you sure? خیلی محکم گفت اره... صدای قلبم را چک کرد... کمی آمد پایین...کلیه و معده و اینها را هم چک کرد.... بعد هم ]...........[(خودتان را جر واجر هم کنید نمیگویم بعدش چکار کرد و چه شد- خواننده باید عاقل باشد)

خلاصه معاینه ما تمام شد... همین بس که بگویم که دیگر چیزی برای باختن نداریم... آقای دکتر برای ما شد "دکی جون"...شاید هم "دکی بلا"... اصلا نمیدانم این دکترها چطور میتوانند توی چشم مریضهایشان نگاه کنند؟ من که عمرا بار دیگر مطب این مردک نمیروم....حداقل بار بعد میروم پیش یک دکتر زن...اصلا پیرزن...که خیالم راحت باشد... در هر حال روز خوبی نبود... نروید چکاپ...فوقش آدم از قانقاریا میمیرد...صد شرف دارد به این کارهای بی ناموسی...نه؟

09 November 2009

مهاجرت؟

مدت مدیدی است که میخواهم اینجا یک پست بدرد بخور بنوسیم راجع به مهاجرت... به جای این پستهای آبگوشتیِ زیر نافیِ تحریکی... اما پدرناخوش نمی آمد... دائم یک ندای درونی نهیب میزد که ننویس، تو اصلا در مقامی نیستی که راجع به این ماجرا چیزی بنویسی... اما از آنروزی که پایمان را از خاک مملکت گذاشتیم بیرون، هر کسی که از ایران با ما صحبت میکرد، اول حال مهاجرتمان را میپرسید، بعد حال خودمان را... این شد که سیانور دادیم به این ندای درونی که خفه شود و ما دو "کلوم" راجع به مهاجرت بنویسیم...

البته سمت و سوی حرف من فقط با کسانی است که توی "شش و بش" مهاجرت هستند... آنهایی که بین کردن و نکردن مهاجرت گیجی میزنند... وگرنه آنهایی که تصمیمشان را گرفته اند که هیچ...

همه حرفهایم را در یک جمله خلاصه میکنم: برای تصمیم در مهاجرت کردن یا نکردن، از هیچ کس مشورت نگیرید... نه از کسانی که مهاجرت کرده اند و نه کسانی که این مام وطن را دودستی چسبیده اند... هیچ کسی اطلاع درستی از ماجرا ندارد... یعنی اصلا ماجرایی وجود ندارد که کسی اطلاعی از آن بدست بیاورد... درست مثل "تولد" آدم میماند... به هیچ بشری نمیتوانی بگویی به دنیا بیا یا که نیا... امکان دارد به دنیا بیاید و شانسش بگیرد و بشود راکفلر...شاید هم شانسش معوج باشد و بشود خفاش شب... مهاجرت هم همین داستان است...

جالبی ماجرا این است که ایرانی های خارج از کشور(تاجایی که من دیده ام)، طیف وسیعی دارند...همه جورش را میتوانی پیدا کنی... آدمهایی که قاچاقی آمده اند اما بخت با آنها یار شده و الان برو وبیایی بهم زده اند... و آدمهایی هم هست مثل اینهایی که لاتاری گرین کارت را برده اند (و شما با حسرت به آنها نگاه میکنید و لعنت به شانس خودتان میفرستید) و اینجا با بدبختی و فلاکت زندگی میکنند...خلاصه همه جورش هست... یعنی مهاجرت هم خوب است و هم بد (البته برای آدمهایی مثل ما ایرانی ها که نرخ مهاجرتمان سر به فلک میزند-وگرنه ترک وطن حماقت است)

خیلی ها را اینجا دیده ام که آدمهای مهاجرت نکرده را نصیحت میکنند که "نه! اصلا نیا که کار چرندی است" یا میگویند" آب دستت است، بگذار زمین و بیا اینجا" ...یکی نیست به آنها بگوید بی پدر تو چه کاره ای که اینطور با قاطعیت حرف میزنی؟ آنهم راجع به زندگی یک نفر دیگر؟ آقا جان خلاصه خودتان تصمیم بگیرید...

این را هم بگویم و بروم... راهنمای شما برای مهاجرت، فقط خودتان هستید...اهداف بلند مدت شما هستند که میگوید چکار کنید... ببینید پانزده سال دیگر دوست دارید کجا باشید؟ دوست دارید آدم خرکی پولداری باشید؟(در این طورت ایران خودمان را بچسبید که بی در پیکرترین محل برای پولدار شدن است!)...یا میخواهید زندگی بی دغدغه ای داشته باشید؟ میخواهید "واقعا" تحصیل کنید و چیزی یاد بگیرید؟ یا میخواهید عرق خوری شبانه آزادی داشته باشید... یا اینکه کانون گرم خانواده را با هیچ چیزی عوض نمیکنید؟ یا اینکه عشق این را دارید که هر شش ماهی برگردید به مملکت و پز احمقانه ای به باقی ملت بدهید که من از خارج آمده ام ...طوری که انگار یوری گاگارین هستید که از فضا آمده است؟

به هر حال تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید و خیلی شجاعانه تصمیم گیری کنید و مطمئن باشید که هیچ بهشت یا جهنمی آنور آب منتظر شما نیست...این خودتان هستید که زندگیتان را بهشت یا جهنم میکنید.

06 November 2009

خانه خالی

پدر بزرگ فوت کرد... خبرش را تلفنی به ما دادند... مامان و بابا در کسری از ثانیه آماده شدند، تا برای مراسم، به زادگاه پدری بروند. فرصتی هم برای سفارشهای ثانیه آخر، نماند و من فرض را بر این گذاشتم که چیز ممنوعی وجود ندارد و همه چیز مباح است... پس من ماندم و یک خانه (خالی) و یک تلفن... پنج دقیقه نشد که پژمان و علی را از ماجرا خبردار کردم و مثل عقاب به خانه ما رسیدند... طلائی تر از این فرصت پیدا نمیشد.

چند دقیقه ای فکر کردیم که ببینیم سهل الوصول ترین خلاف ممکن کدام است؟ گزینه فیلم، شدنی ترین همه بود. یک دستگاه ویدئوی وی اچ اس نوار بزرگ و چند تا فیلم صحنه دار، به راحتی میتوانست چند ساعتی، صفایی به سه تا آدم تازه بالغ شده بدهد... تنها مشکل این بود که فیلم نداشتیم...باید میخریدیم... علی که دستهایش توی جیبش بود و با یک چیزهایی ور میرفت و مثل آدمی که ش.ا.ش تندی داشته باشد، این پا و آن پا میکرد و میگفت یالا ...زود باشید... یک کاری کنید... میدانستیم چه مرگش است... حَشَرَش زده بود بالا و به قول پژمان خون جلوی چشمهایش را گرفته بود که یک فیلم مستهجن ببیند...

از خانه بیرون میزنیم... تنها جایی که میتوانیم فیلم گیر بیاوریم، بازار کاوه و بازار عربهاست... خوب جایی برای ارتکاب "فعل حرام" به حساب می آید... سوار تاکسی میشویم...علی کماکان فشارش بالاست...برایمان تاکسی دربست میکند تا زودتر به فیلم برسیم... از علیِ اسکروچ اینکارها بعید بود... پیچ استادیم، فلکه ساعت، نادری و آخر سر هم بازار کاوه و بازار عربها...

سه نفری لای بازار شلوغ مثل مارمولک میخزیدیم و دنبال یک آدم خلافی میگشتیم که چند فیلم "صحنه دار" به ما بفروشد... کار آسانی نبود... پژمان یک کیف سامسونت با خودش آورده بود که به قول خودش، فیلمها را "جاساز" کند... کیف که نبود... لامصب چمدان بود... فکر کنم میخواست کل فیلمهای بازار را یک جا معامله کند...

علی عصبی شده بود...دستفروشهای بازار، بوی همه چیز میدادند، جز بوی خلاف... از بوی ماهی زبیدی بگیر برو تا بوی کلپر و زردچوبه و اگزوز موتور... همین لابلاها، پژمان "آدم" مورد نظر را پیدا کرد... یک جوان بیست و یکی دو ساله با کاپشن خلبانی وسط چله تابستان... مهمترین گواه خلاف بودنش همین کاپشن بود لابد... درست مثل قاچاقچی های اسلحه، با کاپشن خلبانی پهلو گرفتیم... خیلی تابلو میزدیم که حشر همه بالاست...یک نگاهی بهمان کرد و با لهجه آبادنی گفت کا فیلم، نوار، پاسور؟ پژمان میخواهد یواشکی و در لفافه به طرف حالی کند که فیلم میخواهیم... علی طاقتش سر می آید و رم میکند و سینه به سینه طرف میشود و ماجرا را خیلی خلاصه و رک به او میگوید: کا! فیلم س.و.پ.ر داری یا نه؟... کاپشن خلبانی خیلی ریلکس میگوید برید ته کوچه الان می آم... ته کوچه که میرسیم، کاپشن خلبانی با یک آدم فیل هیکل دیگر می آیند... فهمیدیم اسمش "جاسم سکانس" است... پنج نفری راه می افتیم سمت پناهگاه جاسم سکانس... آن دو نفر جلو و ما سه نفر عقب... به خنده به علی میگویم دستهایت را در بیاور یک هوایی بخورند...نشنیده میگیرد...جاسم سکانس اصولا آدم راحتی بود و تمام طول راه، داشت ماجرای دیشبش را با لهجه عمیق عربی برای کاپشن خلبانی تعریف میکرد... میگفت ولک دیشب پس گردن رقیه (عیال سکانس؟) رو گرفتُم، پرتش کردُم تو اتاق و بالش رو گذاشتُم رو صورتش و کارم رو کردم... خیلی حال داد... شب کارش به بیمارساّن (بیمارستان) کشید...

رسیدیم ته یک کوچه قدیمی و یک خانه تقریبا مخروبه... رفتیم داخل... همه مان کُپ کرده بودیم که نکند سرنوشت ما سه نفر هم مثل رقیه بشود... که نشد البته... جاسم سکانس رفت توی زیرزمین و برایمان یک گونی فیلم مستهجن یا به قول خودش فیلمهای عشقی-تخیلی آورد... همینطور که داشت فیلمها را جدا میکرد، به کاپشن خلبانی میگفت، من اگه یه شب، صد تا زن هم بَرام بیارم، کاربن میذارم بینشون و همه رو با هم*%@#!

پدر بیامرزیده انگار میخواست ورقه امتحانی کپی کند... فیلمها را توی کیف پژمان "جاساز" میکنیم و همه پولهایمان را میدهیم و برمیگردیم... طرف لحظه آخر گفت: اگر گرفتنتون، بگو فیلما مالجاسم سکانسه، کاریتون ندارن... اعتماد به نفس خوبی داشت... حالا علی چشمهایش از حدقه بیرون زده اند و از ذوق، نفسش به خس خس افتاده است...پژمان خیلی عاقل و سنگین راه میرفت که فیلمها توی کیف صدا ندهند... من هم دائم توی این فکر بودم که اگر گرفتنمان، بگذارم توی کاسه بچه ها و فرار کنم یک سر بروم سر خاک پدربزرگ...
رسیدیم خانه... علی هنوز دستهایش توی جیبهایش بود و دائم میگفت یالا...زود...بدو...
من هیچ ایده ای از یک فیلم س.و.پ.ر ندارم... اساسا هیچ معلم و مربی هم برای آموزش شیطنتهای شبانه نداشته ام... فکر میکردم یک چیزی توی مایه های کشتی فرنگی باید باشد...یا فوقش کشتی کچ...

فیلم اول را گذاشتیم... کیفیت فیلم چیزی بدتر از فیلم "دختر لر"بود. فرق زن ها و مردها هم معلوم نمیشد... بالباس و بی لباس هم فرقی نداشتند... نمی فهمیدیم کی به کی بود و چه کسی فاعل و چه کسی مفعول... همه هم آلمانی حرف میزدند و یاد جنگ جهانی دوم می افتادیم...

فیلم دوم را گذاشتیم... کیفیتش خوب بود... ماجرا که شروع شد، رسما شوکه شدم... داستان خیلی متفاوت با تصورات من بود... اصولا من از لیس زدن بستنی هم تهوع میگرفتم... حالا اینها با این دهان بدبخت چه ها که نمیکردند... در هر حال، همه احشاء معده ام متلاطم شدند... صورتم را برگرداندم عقب که فیلم را نبینم... در عوض آن پشت، علی بود که تنبان کنده،روی شکمش خوابیده بود و با چشمهایش داشت فیلم را میخورد... حالا صحنه پاهای پر پشم و پیله و سیاه علی هم به بدبختی هایم اضافه شد... هرچه از هفته پیش خورده بودم را به طرفه العینی روی تنِ علی بالا آوردم...
علی هم هیچ عکس العمل خاصی نکرد و فقط زیر لب چیزی شبیه "شایسه" گفت...که نفهمیدم با من بود یا با آن غلمان توی فیلم که دوست داشت جای او میبود...

تا یک مدت بعد هم ، از نوار ویدئو و اسم جاسم و هر نوع کاپشن خلبانی، حالم خراب میشد... شبها هم کابوس پاهای علی را میدیدم... خیلی طول کشید که با این ماجرا کنار بیایم و بتوانم یک فیلم را کامل ببینم... چیزی حدود هفت روز طول کشید...یعنی دقیقا هفتم پدربزرگم... خدا رحمتش کند...

03 November 2009

آنجا را طراوت بخشید

نشد آقا جان... قرارمان بود که مدتی از این دنیای مجازی مرخصی بگیریم و به زندگی واقعیمان بچسبیم، که نشد... درست مثل کارمندهای بایگانی اداره ثبت و احوال ابرقو شده ام... سرم را بزنند، تهم را بزنند، باز سر از همان زیرزمینی بایگانی در میآورم...اصلا زیر آفتاب رفتن به من نیامده است...من مستحق همین زیرزمین مجازی نمور هستم. البته فقط من مقصر نیستم.... مردم یک کارهایی میکنند که مجبور میشوی چاک دهانت را باز کنی..نمیگذارند آدم سرش را با خیال راحت روی بالش بگذارد... همین پریشب مثل یک بچه باشخصیت، دوش گرفتم و همینطور گرماگرم، خزیدم زیر پتو که یک مجله ای بخوانم و چشمهای سنگین شود و تا صبح، یک کله بخوابم... آقا جان به صفحه دوم مجله که رسیدم، یک آگهی دیدم به این اندازه...باور کنید دیدنش، آب و روغنم را قاتی کرد... خودتان یک کلیک روی آن بکنید و آن را با دقت مطالعه کنید...

دیدید؟ حالا سوال من این است... آدم هر فکر عجیبی به سرش زد، زود باید جامه عمل به آن فکر بپوشاند و ثبت اختراع کند و آگهی بزند ؟ باور کنید ما قدیمها وقتی میخواستیم اوج تکنولوژی را مثال بزنیم، میگفتیم آفتابه برقی... اما خدایی فکر نمیکردیم روزی، یک استعدادی بیاید و واقعا آن را اختراع و ثبت کند... آنچه که من از آگهی دستگیرم شد (البته گلاب به روی همه حضار) این بود که شما کافیست "نشستگاه" توالت فرنگیتان را با این اختراع عوض کنید... از روی شکلش هم پیداست که احتمالا این اختراع شامل یک نشستگاه، آفتابه(برقی-دیجیتال) و یک سری کلید و دکمه است... کارکرد آن هم گویا اینطور است که وقتی دستشویی رفتید، لازم نیست به سیاه و سفید دست بزنید (بجز همان "زور" زدن اول البته)... این اختراع تا آخر کار همراه و محرم شماست... بهداشتی میشورد و شما را دوباره تحویل کانون گرم خانواده میدهد...

من حسود نیستم...بخیل هم نیستم... فقط همیشه فکر میکنم که چرا برای ما ایرانی ها، این قضیه، لاینحل و بغرنج مانده است؟ اصولا آنقدر مهم است که شریعت انسانها را هم گاهی میتواند به خطر بیاندازد. ماجرا یک جوری برای ما حیاتی است که اگر ازشهرمان خارج شدیم و فلانمان گرفت، عزای طهارتمان را میگیریم که چه کنیم حالا؟ اصلا بیایید و زندگی ایرانی های خارج از کشور را مرور کنید... خیلی ها هنوز با این ماجرا کنار نیامده اند... یکی مستراح فرنگی اش را لوله کشی میکند...یکی آب پاشِ گلدان را به جای آفتابه استفاده میکند و یکی دیگر بطری نوشابه خانواده را... جان خودم این آفتابه داستانی است برای خودش...

خلاصه اینطوری... از بحث خارج نشویم... حالا نمیدانم این سیستم کلاسیک "شلپ و شلوپ" که از اجدادمان به ارث رسیده و البته فقط مختص خودمان است چه ایرادی داشته که یکی آمده و این اختراع را کرده؟ البته کار درستی بوده... یک دوستی برایم گفته بود که با استاد اسکاتلندی خود در مورد نحوه طهارت ایرانی ها حرف زده بوده و وقتی که فهمیده که چطور فلانمان را میشوریم، دیگر با این دوستم دست نمیداد و از همان دور فقط دمی برایش تکان میداده... حالا این اختراع این مشکل ما را کاملا مرتفع میکند... بدون دخالت دست...

حالا هم حرف من خدا نکرده تمسخر این اختراع شگرف نیست... فقط خواستم خلاقیت را حس کنید.... مثلا نوشته است که درب خلا به صورت هیدرولیکی باز و بسته میشود که تولید صدا نکند. که البته من معتقدم باید این دستگاه را طوری میساخت که اتفاقا صدا زیاد تولید کند تا صداهای ناخواسته دیگر را پوشش دهد... یا یک جای دیگر آگهی گفته که " به صورت اتوماتیک شما را با آب گرم پاکیزه و بعد خشک کرده و با طراوت تمام تحویل میدهد"... این جمله هم خیلی مبهم بود... چه چیزی را با طراوت تحویل میدهد؟ ما را؟ یا عضو شریف را از جا در می آورد و خشک میکند و بعد تحویل میدهد؟

در هر حال نمیخواهم مته به خشخاش بگذارم... دستشان درد نکند و خداوند رزق و روزیشان را بیشتر کند و لبشان را همیشه خندان نگه دارند همانطور که الان دو روز تمام است که لب من را به خنده باز کرده اند...

ته نوشت: تا یادم نرفته است این را هم بگویم که عیشمان تکمیل شود. حتما لوگوی شرکت را هم مد نظر داشته باشید...همانجا که نوشته FANNYWASHER ... به نظر شما حرف W کمی آشنا نمیزند؟

28 October 2009

این روزها شدیدا "مرخصی لازم" شده ام... یعنی احساس میکنم که یک جورهایی باید از تمام فعالیتهای روزمره ام دست بکشم... برای یک مدتی... احساس خستگی و تا حدی مردگی دارم...و به قول معروف دل هوای تازه میخواهد... احتمالا تمام فعالیتهای مربوط به دنیای مجازی را هم برای یک مدتی باید معلق کنم...بلکم انرژی سابق را به دست بیاورم... دلتان را صابون نزید... قصد مردن ندارم و کرکره اینجا را پائین نخواهم کشید...همچنین نقشه برای اموالم نکشید... در هر حال مردانگی کنید و تا برنگشته ام، لینک اینجا از حافظه تان پاک نکنید که آه من دامنگیرتان نشود... به هر حال تا یک صبح آبی آفتابی، فعلا بدرود.

Statistic