July 2، 2009
امشب را سحر نکن
خدای ما را چه شده؟
همه چیز این دنیا عوض شده است... حتی اخلاق خدای ما... خدایی را که من قبلا میشناختم، زمین تا آسمان با خدای امروزم فرق میکند. نمیدانم ماجرا چیست...اما حس میکنم دیگر حوصله ندارد. قبلاها خدای من خوش اخلاق تر بود... دیدنش راحت تر بود... جای پایش، همه جای زندگی من بود.... هر جا که میرفتم، سایه اش جلو تر از من بود....
خدای دیروز من، دنیایش دار مکافات بود... اما امروز حوصله مجازات هیچ گناهی را ندارد... انگار سرش جای دیگری گرم است... لابد آدمهای بهتری توی این دنیا هستند و دارد از بالا تماشایشان میکند و گاهی هم قلقلکشان میدهد...
قدیمها خدای من دلش نازکتر بود... یتیم شدن "دخترک" را نمیتوانست تحمل کند... بی دختر شدن "پدر" را هم نمیتوانست ببیند... اما امروز، همه اینها را میبیند و مثل باد بهاری از کنارشان میوزد و میرود.... آنقدر سبک و بی صدا که حتی خاکی هم بلد نمیشود... لابد آنقدر از این چیز ها در این دنیای خاکستری دیده که برایش از طلوع خورشید هم عادی تر شده است...
اصلا میدانید چیست؟ خدای من یک جورهایی عادتهای قدیمش را فراموش کرده... قبلا ها میگفت که من زیبا هستم و زیبایی را هم دوست دارم... اما امروز به نظر، زیبایی را هم دیگر دوست ندارد وگرنه کاری میکرد که دوباره ابرهای آسمانش ببارند و این خاک ترک خورده زمین را خیس کنند... خسته شدیم از بس این باد وحشی در کویر جولان بدهد و خاک خشک را در آسمان به رقص درآورد و زوزه اش موی تنمان را سیخ کند...
همه چیز این دنیا عوض شده است... حتی اخلاق خدایمان هم برگشته است...
