پدر بزرگ فوت کرد... خبرش را تلفنی به ما دادند... مامان و بابا در کسری از ثانیه آماده شدند، تا برای مراسم، به زادگاه پدری بروند. فرصتی هم برای سفارشهای ثانیه آخر، نماند و من فرض را بر این گذاشتم که چیز ممنوعی وجود ندارد و همه چیز مباح است... پس من ماندم و یک خانه (خالی) و یک تلفن... پنج دقیقه نشد که پژمان و علی را از ماجرا خبردار کردم و مثل عقاب به خانه ما رسیدند... طلائی تر از این فرصت پیدا نمیشد.
چند دقیقه ای فکر کردیم که ببینیم سهل الوصول ترین خلاف ممکن کدام است؟ گزینه فیلم، شدنی ترین همه بود. یک دستگاه ویدئوی وی اچ اس نوار بزرگ و چند تا فیلم صحنه دار، به راحتی میتوانست چند ساعتی، صفایی به سه تا آدم تازه بالغ شده بدهد... تنها مشکل این بود که فیلم نداشتیم...باید میخریدیم... علی که دستهایش توی جیبش بود و با یک چیزهایی ور میرفت و مثل آدمی که ش.ا.ش تندی داشته باشد، این پا و آن پا میکرد و میگفت یالا ...زود باشید... یک کاری کنید... میدانستیم چه مرگش است... حَشَرَش زده بود بالا و به قول پژمان خون جلوی چشمهایش را گرفته بود که یک فیلم مستهجن ببیند...
از خانه بیرون میزنیم... تنها جایی که میتوانیم فیلم گیر بیاوریم، بازار کاوه و بازار عربهاست... خوب جایی برای ارتکاب "فعل حرام" به حساب می آید... سوار تاکسی میشویم...علی کماکان فشارش بالاست...برایمان تاکسی دربست میکند تا زودتر به فیلم برسیم... از علیِ اسکروچ اینکارها بعید بود... پیچ استادیم، فلکه ساعت، نادری و آخر سر هم بازار کاوه و بازار عربها...
سه نفری لای بازار شلوغ مثل مارمولک میخزیدیم و دنبال یک آدم خلافی میگشتیم که چند فیلم "صحنه دار" به ما بفروشد... کار آسانی نبود... پژمان یک کیف سامسونت با خودش آورده بود که به قول خودش، فیلمها را "جاساز" کند... کیف که نبود... لامصب چمدان بود... فکر کنم میخواست کل فیلمهای بازار را یک جا معامله کند...
علی عصبی شده بود...دستفروشهای بازار، بوی همه چیز میدادند، جز بوی خلاف... از بوی ماهی زبیدی بگیر برو تا بوی کلپر و زردچوبه و اگزوز موتور... همین لابلاها، پژمان "آدم" مورد نظر را پیدا کرد... یک جوان بیست و یکی دو ساله با کاپشن خلبانی وسط چله تابستان... مهمترین گواه خلاف بودنش همین کاپشن بود لابد... درست مثل قاچاقچی های اسلحه، با کاپشن خلبانی پهلو گرفتیم... خیلی تابلو میزدیم که حشر همه بالاست...یک نگاهی بهمان کرد و با لهجه آبادنی گفت کا فیلم، نوار، پاسور؟ پژمان میخواهد یواشکی و در لفافه به طرف حالی کند که فیلم میخواهیم... علی طاقتش سر می آید و رم میکند و سینه به سینه طرف میشود و ماجرا را خیلی خلاصه و رک به او میگوید: کا! فیلم س.و.پ.ر داری یا نه؟... کاپشن خلبانی خیلی ریلکس میگوید برید ته کوچه الان می آم... ته کوچه که میرسیم، کاپشن خلبانی با یک آدم فیل هیکل دیگر می آیند... فهمیدیم اسمش "جاسم سکانس" است... پنج نفری راه می افتیم سمت پناهگاه جاسم سکانس... آن دو نفر جلو و ما سه نفر عقب... به خنده به علی میگویم دستهایت را در بیاور یک هوایی بخورند...نشنیده میگیرد...جاسم سکانس اصولا آدم راحتی بود و تمام طول راه، داشت ماجرای دیشبش را با لهجه عمیق عربی برای کاپشن خلبانی تعریف میکرد... میگفت ولک دیشب پس گردن رقیه (عیال سکانس؟) رو گرفتُم، پرتش کردُم تو اتاق و بالش رو گذاشتُم رو صورتش و کارم رو کردم... خیلی حال داد... شب کارش به بیمارساّن (بیمارستان) کشید...
رسیدیم ته یک کوچه قدیمی و یک خانه تقریبا مخروبه... رفتیم داخل... همه مان کُپ کرده بودیم که نکند سرنوشت ما سه نفر هم مثل رقیه بشود... که نشد البته... جاسم سکانس رفت توی زیرزمین و برایمان یک گونی فیلم مستهجن یا به قول خودش فیلمهای عشقی-تخیلی آورد... همینطور که داشت فیلمها را جدا میکرد، به کاپشن خلبانی میگفت، من اگه یه شب، صد تا زن هم بَرام بیارم، کاربن میذارم بینشون و همه رو با هم*%@#!
پدر بیامرزیده انگار میخواست ورقه امتحانی کپی کند... فیلمها را توی کیف پژمان "جاساز" میکنیم و همه پولهایمان را میدهیم و برمیگردیم... طرف لحظه آخر گفت: اگر گرفتنتون، بگو فیلما مالجاسم سکانسه، کاریتون ندارن... اعتماد به نفس خوبی داشت... حالا علی چشمهایش از حدقه بیرون زده اند و از ذوق، نفسش به خس خس افتاده است...پژمان خیلی عاقل و سنگین راه میرفت که فیلمها توی کیف صدا ندهند... من هم دائم توی این فکر بودم که اگر گرفتنمان، بگذارم توی کاسه بچه ها و فرار کنم یک سر بروم سر خاک پدربزرگ...
رسیدیم خانه... علی هنوز دستهایش توی جیبهایش بود و دائم میگفت یالا...زود...بدو...
من هیچ ایده ای از یک فیلم س.و.پ.ر ندارم... اساسا هیچ معلم و مربی هم برای آموزش شیطنتهای شبانه نداشته ام... فکر میکردم یک چیزی توی مایه های کشتی فرنگی باید باشد...یا فوقش کشتی کچ...
فیلم اول را گذاشتیم... کیفیت فیلم چیزی بدتر از فیلم "دختر لر"بود. فرق زن ها و مردها هم معلوم نمیشد... بالباس و بی لباس هم فرقی نداشتند... نمی فهمیدیم کی به کی بود و چه کسی فاعل و چه کسی مفعول... همه هم آلمانی حرف میزدند و یاد جنگ جهانی دوم می افتادیم...
فیلم دوم را گذاشتیم... کیفیتش خوب بود... ماجرا که شروع شد، رسما شوکه شدم... داستان خیلی متفاوت با تصورات من بود... اصولا من از لیس زدن بستنی هم تهوع میگرفتم... حالا اینها با این دهان بدبخت چه ها که نمیکردند... در هر حال، همه احشاء معده ام متلاطم شدند... صورتم را برگرداندم عقب که فیلم را نبینم... در عوض آن پشت، علی بود که تنبان کنده،روی شکمش خوابیده بود و با چشمهایش داشت فیلم را میخورد... حالا صحنه پاهای پر پشم و پیله و سیاه علی هم به بدبختی هایم اضافه شد... هرچه از هفته پیش خورده بودم را به طرفه العینی روی تنِ علی بالا آوردم...
علی هم هیچ عکس العمل خاصی نکرد و فقط زیر لب چیزی شبیه "شایسه" گفت...که نفهمیدم با من بود یا با آن غلمان توی فیلم که دوست داشت جای او میبود...
تا یک مدت بعد هم ، از نوار ویدئو و اسم جاسم و هر نوع کاپشن خلبانی، حالم خراب میشد... شبها هم کابوس پاهای علی را میدیدم... خیلی طول کشید که با این ماجرا کنار بیایم و بتوانم یک فیلم را کامل ببینم... چیزی حدود هفت روز طول کشید...یعنی دقیقا هفتم پدربزرگم... خدا رحمتش کند...